توقعات بی جای من!

مضحک بود که بعد اون اتفاقها با اون امید رفتم اونجا 
یادمه که به در نگاه میکردم
یادمه سعی میکردم صداهای پشت در رو تشخیص بدم
یادمه ساعت و نگاه میکردم و چشمهام به در بود تا یه معجزه ببینم
یادمه سعی میکردم به خودم بقبولونم که امروز باید قشنگ و شیک باشم چون شاید یه اتفاق خوب تو راه باشه
یه رویای نشدنی !
یه معجزه که بگه هیچی اونقدری که وحشتناک به نظر میرسید، واقعی نیست 

یادمه کم کم لبخند و نگاهم به در خشک شد 
پوزخند زدم به خودم
تکیه دادم به صندلیم و آه کشیدم و گفتم هنوز همون دختر احمق و ساده لوحی که با یه نگاه گرم بشه راحت به بازیش گرفت…

کم کم مایوس می شدم و بدبین تر از قبل به دور و برم نگاه میکردم 
دیگه منتظر معجزه نبودم …
همه چیز همونقدر که فکر میکردم، زشت و وحشتناک بود
همونقدر دروغ و دروغ و دروغ
همونقدر بازی
و نادیده گرفتن شدن !
باید میرفتم و ناامید میشدم تا باورم میشد که دیگه برای کسی مهم نیست 


— <گفتید: نشنوید و نبینید
گفتیم ما، به چشم 

گفتید
منکر به فهم خویش شوید و شعور خویش
گفتیم:
دشوار حالتی ست،
ولی چشم …

دیدیم 
اینک شما ز ما
باری توقع … دارید 

آری شما که روی ز سنگ 
آری شما که دل از آهن دارید …>

 

 

دی  ۱۳۹۷

پاسخ دهید