صفحه 1
استاندارد

دردم اینست که با درد بی تو بودن باید چه کنم

خیلی فکر کردم که بنویسم یا نه

چجوری شروع کنم، چی بگم و چی نگم

اصلا نمی دونم چی شد که یهو اومدم اینجا و دارم شروع می کنم به نوشتن.

می خوام اینجوری شروع کنم

 

دوستت دارم حتی اگه تو باورت نشه

پیرمرد به دنبال کسی بود که واسش نمیره، بتونه باهاش زندگی کنه. با سختی هاش، با مشکلات تموم نشدنیش.

ولی اینجور موقع ها چی میگن …  قسمت نبود

اره قسمت نبود که لحظه های قشنگ تکرار بشن، لحظه های آرامش دنباله دار بشن.

پیرمرد خیلی وقته که با کسی درد و دل نکرده … دیگه اصلا نمیدونه درد و دل چیه؟ چی باید بگه؟ کجا رو نباید بگه؟ در مورد چی صحبت کنه باهاش

 

پیرمرد رفت ، واسه اینکه عزیزش تحمل سختی هاش رو نداشت. دیگه عزیزش مثل اون قدیما که میخواست یکیو پیدا کنه و به راه راست بیاره و به آغوش گرم خانواده، حوصله و انگیزه نداشت

 

پیرمرد رفت و از اینیکه بود تنها تر شد … پیرمرد رفت تا روزی برگرده که اوضاع بهتر بشه ولی نمی دونه واقعا اون روز میاد که برگرده

اگه اون روز نیاد به ازای روزهای از دست رفته کی رو باید مقصر بدونه

پیرمرد دوست داشت که بمونه و سروع کنه ولی از عذاب کشیدن عزیزش می ترسید، مطمئن نبود که دوباره این فراز و نشیب ها بیشتر میشن یا نه. از نگاه پیرمرد این تصمیم درست بود.

حالا روزا و شب ها منتظر پیامی بود که هیچ وقت نمیاد، منتظر صدایی بود که هیچ وقت شنیده نمیشه، منتظر لبخندی بود که هیچ وقت دیده نمیشه

 

پیرمرد دردها و غصه هاش رو برداشت همینجور که دور میشد زیر لب میگفت

دوستت دارم حتی اگه تو باورت نشه …

استاندارد

کشتی با خوک

 

این روزا خیلیا ازم میپرسن که چی شد همچین انتخابی کردم

غیر از کسایی که بهم نزدیک بودن و از حال و احوال اون روزای من خبر داشتن، یه سریا متعجب شدن که مگه میشه اخه ؟

یعنی چه اتفاقی میتونه افتاده باشه که یه نفر از موقعیتی که شروع و انتخابش با خودش بود، اینطوری جا زده باشه!!

 

منم گاهی که میخوام جوابشون رو بدم، از چند تا جمله کلیشه ای استفاده می کنم.

مثل خسته شدن، زده شدن، وقت نداشتن و در نتیجه یه انتخاب احساساتی چند روزه …

ولی وقتی با اصرار و کنجکاوی طرف مقابل مواجه میشم، سر درد و دلم وا میشه اما بازم بیشتر از دو سه جمله نمیتونم ادامه بدم

 

اصلا نمیشه که همه چی رو گفت

نمیشه یه موقعیتی که اونطور آزار دهنده شده بود رو به وضوح تعریف کرد و توقع فهمیده شدن هم داشت.

نمیشه در برابر صورتهایی که تو روم پوزخند میزنن تا بهم حالی کنن که خیلی از اون رفت و آمدها چیزی جز یه پیک نیک رفتن از سر بیکاری و خوشگذرونی نبود،

تاب آورد و به دلیل آوردن ادامه داد!

معمولا آخرشم میرسم به یه جمله که : اگر میدونستم قراره ریش و قیچی دست شخص دیگه‌ای باشه، هیچوقت و هیچوقت پی یه شروع دوباره رو نمیگرفتم…

 

حیف که دیر مشخص شد که شرایط به اجبار ما رو داره میبره به سمتی که همه چیز رو بسپریم به کسی که به جای اینکه سرش تو کار خودش باشه، کوله باری از تجربه

و چند تا وسیله جاسوسی رو ضمیمه کرده بود تا به قول خودش با زرنگیش از همه چی سر دربیاره.  

حیف که بیشتر از تحملم زمان گذاشتم تا اون کسی که قدرتشو داشت و به وقتش باید کاری میکرد، جلوی این تاخت و تاز مفرط و بی حد و حساب رو بگیره ولی کاری جز سر خم کردن جلوش انجام نداد!

حیف که زمان تصمیم گیری، نشد اون احساسی که داشتم و چیزی که میدیدم رو به زبون بیارم و مجبور شدم به چیزی که اولین راه پیش رو بود، تن بدم

غافل از اینکه یه تصمیم‌گیری غلط و مجموع حوادثی که مجبورمون میکرد در لحظه تصمیم بگیریم،  ما رو به سمت انتخاب آدم اشتباهی برد.

 

اما امان از اینکه این کلاه، برای سرش زیادی گشاد بود…

جوری که دیدم کنترل رفت و آمد، بودن، نبودن و ارتباطات من شده دغدغه یه ذهن مریض که همه رو لنگه خودش میدونست.

ذهن مریضی که اگرچه صبح تا شبش درگیر سرک کشیدن تو روابط دیگران بود،

حواسشم برای حضور ۱۰۰ درصدی تو تمام محافل حسابی جمع بود که یک بار خدای نکرده از قافله عقب نمونه

و ترکیبش با یه قدرت تصمیم گیری هیجانی شده بود چیزی که روز به روز بیشتر عذابم میداد

 

میدونم همه اون حساسیت‌ها برای چی بود.

میدونم پشت رفتن و برگشتن های بیخودی بعدش چی پنهون شده بود.

میدونم که اون عذاب سه روزه ای که کشید تا شروع کنه به حرف زدن، از کجا آب میخورد.

میدونم که همه دردش از این بود که نمیفهمید چرا نتیجه با حساب و منطقش جور درنمیاد!

اگه به وقتش همه چیز صادقانه بیان میشد و برای قانع کردن من عذر و بهونه های الکی نمیاورد،

مطمئنا حالا شرایط جور دیگه ای بود.

مطمینا اگر تموم شدنی هم در کار بود، دوستانه اتفاق میفتاد…

 

حالا اون آدم تو یه جهنم چند نفره س

ولی من دیگه قرار نیست به همچین جهنمی تن بدم

من پای علایقم، آینده م، جسم و روحم وامیستم و دیگه اجازه نمیدم هر کسی با دغدغه های

بیخودی و دلایل ساختگیش، بشه دغدغه ذهن منو و اعصابم رو خراب کنه

 

استاندارد

توقعات بی جای من!

مضحک بود که بعد اون اتفاقها با اون امید رفتم اونجا
یادمه که به در نگاه میکردم
یادمه سعی میکردم صداهای پشت در رو تشخیص بدم
یادمه ساعت و نگاه میکردم و چشمهام به در بود تا یه معجزه ببینم
یادمه سعی میکردم به خودم بقبولونم که امروز باید قشنگ و شیک باشم چون شاید یه اتفاق خوب تو راه باشه
یه رویای نشدنی !
یه معجزه که بگه هیچی اونقدری که وحشتناک به نظر میرسید، واقعی نیست 

یادمه کم کم لبخند و نگاهم به در خشک شد
پوزخند زدم به خودم
تکیه دادم به صندلیم و آه کشیدم و گفتم هنوز همون دختر احمق و ساده لوحی که با یه نگاه گرم بشه راحت به بازیش گرفت…

کم کم مایوس می شدم و بدبین تر از قبل به دور و برم نگاه میکردم
دیگه منتظر معجزه نبودم …
همه چیز همونقدر که فکر میکردم، زشت و وحشتناک بود
همونقدر دروغ و دروغ و دروغ
همونقدر بازی
و نادیده گرفتن شدن !
باید میرفتم و ناامید میشدم تا باورم میشد که دیگه برای کسی مهم نیست 


— <گفتید: نشنوید و نبینید
گفتیم ما، به چشم 

گفتید:
منکر به فهم خویش شوید و شعور خویش
گفتیم:
دشوار حالتی ست،
ولی چشم …

دیدیم
اینک شما ز ما
باری توقع … دارید 

آری شما که روی ز سنگ
آری شما که دل از آهن دارید …>

 

 

دی  ۱۳۹۷

استاندارد

وقتی که بیشعوری در مقیاس وسیع ظهور می یابد …!

هیچوقت تو آینده م این صحنه رو متصور نبودم که انقدر سطح و ارزشم بیاد پایین که

برنامه زندگیم بیفته دست یه سری آدم به ظاهر روشن فکر که برای حق و حقوق

واقعی خودم هم تعیین تکلیف کنن و واسه چیزهایی که تکلیفشون مشخصه و جزو

حقوق من محسوب میشه، تصمیم گیری کنن.

 

حالا همین حرفها رو هم بشنون،

میگن برو ۱۰ جای دیگه بپرس ببین همچین حقی میدن بهت؟؟؟

برو بپرس ببین شرایط اینطوریه ؟؟  محیط اینطوریه ؟؟  اخلاق اینطوریه ؟؟

 

مثل اینه که تو یه شهری که همه به خانوما زور میگن، بری از حق زن بودنت دفاع کنی.!

اگر دفاع کنی و صدات دربیاد، یه سری آدم متعجب و انگشت به دهن، از این خونه به

اون خونه پاست میدن که برو ببین کجا زور نمیگن؟؟؟

نمیخوای؟؟؟ برو بمیر !!!

 

یعنی واقعا فکر نمیکردم این جامعه منو به روزی بندازه که مجبور شم برنامه زندگیمو 

 بدم دست یه مشت آدم …?! که برام تصمیم بگیرن و هر جور که میخوان من و با

برنامه هاشون بازی بدن 

 فقط بخاطر اینکه وقتی حالشون خوب میشه و حس شیطنت و مردم آزاری شون گل

میکنه، شاید دیواری کوتاه تر از من و امثال من نیست !

 

مشکلم طرز فکر نادرست اونا نیست 

مشکلم این جامعه س که به یه سری آدم بی لیاقت، انقدر حق و حقوق بیجا و

نامربوط داده که حرفی برای گفتن من باقی نمیزاره

مشکلم این جامعه س که وقتی با ساز یه دسته آدم همساز میشه، حق تصمیم گیری

و حقوق و حتی شهروندی رو از بقیه میگیره !

یک جور که این حق رو پیدا میکنن که یه زور مطلق رو مثل پتک بکوبن سرت و بگن

میخوایم ببینیم عکس العملا چیه !!!

فقط به همین دلیل کوچیک!

 

یعنی واقعا متاسفم برای این انگیزه ها

واقعا متاسفم برای گوگل کوچکی که میخواد دست آدمهایی راه اندازی بشه که

آدمهای دور و بر رو در حدی نمیبینن که حقوقی براشون قایل بشن

متاسفم که تو همچین موقعیتی قرار گرفتم

متاسفم که با اون همه انگیزه درس خوندن و عشق به مدرسه و دانشگاه،

انقدر از نظر علمی خودمو بالا نکشیدم

که تو جایگاهی باشم که من رو ملعبه ی دست خودشون قرار ندن و وجودم بدون این

حواشی چرت و پرت، براشون مفید باشه

متاسفم که امروز در حدی هستم که میتونن به راحتی برای نبودنم جایگزین خوبی پیدا کنن

 

من پر از انگیزه بودم 

پر از انگیزه های خوب

با هر پیشرفتی چشام برق میزنه و خوشحالم

ولی برای کی مهمه ؟ 

 

حتما جایگزین های خوبی برای من هست

جایگزین هایی که انقدر مغرور نباشن که با اینجور به بازی گرفته شدن ها، انقدر زیاد بهم بریزن

برای هیچکس

برای هیچکس

فقط برای خودم متاسفم !

استاندارد

در گیر و دار بایدها و شایدها

شاید بدبینم

شاید خواهرش بود

یا یه نفر دیگه 

مادرش ، پدرش، پسرخاله ش …

شاید هر کسی بود جز اون …

شاید «صبحت بخیر» از طرف کس دیگه ای بود. 

شایدم اون کسی که میگفت «صبح بخیر» با «صبحت بخیر» فرق داره، «صبحت بخیر» رو به خیلیا میگه!

شاید همونی که براش اون شکلک ها رو می فرستاد، همونی باشه که فکر میکردم.

شاید مثل قبل همدم تنهایی خیلی هاست!

و صبح و شبش، پر از «صبحت بخیرها» و «شبت بخیر» گفتن هاست!

شاید من مثل گذشته، همون جذابیت «جواب ندادن» رو براش دارم!

انتخاب غلطی بود

اصلا انتخاب نبود. 

سرنوشت و قسمت پیچیده و اشتباهی بود که ناخودآگاه پیش رفت و اتفاق افتاد. 

و من نمیتونم جلوش رو بگیرم…

هر روز بیشتر از قبل پیش میره و کاری از دستم برنمیاد…!

من الان باید آزاد و رها باشم. 

پس میرم خونه. 

میرم و برنامه ی زندگی فرداهامو دوباره میچینم . 

شنبه 

۶ بعد از ظهر 

پارک شهر رشت

۹۷٫۷٫۷

استاندارد

قصه ی نشدن ها

 

زمانی که هیچکس فکرشو نمیکرد، من غول مرحله آخر رو کشتم

کشتم و رد شدم و روی خوش روزگار و دیدم 

 

از سخت ترین دوری ها،

از بی مرزترین دلتنگی ها

از عذاب جدا بودن ها و تنهایی ها گذشتم و همشو تبدیل کردم به تجربه های تلخی که بزرگم کردن

 

برای من که «تظاهر به گذشتن» سخت نیست

برای من هزار تا انگیزه برای ادامه هست

همون انگیزه ای که منو تو این حال می نشونه پای لپتاپ و وادارم میکنه به نوشتن،

به من نوید روزهای خوبی رو میده که بخاطرش نباید از رویاهام دست بکشم

 

میخوام تو همین لحظه با خودم عهد ببندم که از همین زمان، همین جا، تو همین دنیای کوچیکم، دوباره از نو شروع میکنم

گاهی باید دوباره شروع کردن ها رو هوار زد

باید فریاد زد و جرئت شروع دوباره داشت 

درگیر حس های مبهم شدن، نباید راه منو ببنده

باید یادم باشه که عشق های ممنوعه، تا هزار هزار سال، ممنوعه ن …

 

مهم نیست این روزها چه اتفاقی افتاد

مهم نیست چی شنیدم و چی گفتم

مهم اینه که چیز نشدنی و ناممکن رو باید پذیرفت و از تلاش دوباره دست برداشت

 

باید اکتفا کنم به خوشی زودگذری که تو این لحظه و این صحبت ها دارم

باید به لباس گوسفند و قیمت دلار و ارز بخندم و قرار رد شدن از مرزها رو بزارم

باید با خاطره امتحانی که اشتباه مضحکی سرش مرتکب شدم،

لبخند رو لبم رو حفظ کنم و بزارم بهم بخندن تا شاید کمی حال دلم بهتر شه…!

 

باید با صحبتهای تکراری به خودم یادآوری کنم زندگی هنوز رو روال عادی و قوانینش پیش میره و با غم عجیب من،

آب از آب تکون نمیخوره

 

باید از نبودن ها و نشدن ها غر بزنم و آخرشم آه بکشم و بگم: اینا رو ولش کن، دیگه چه خبر ؟؟

باید خودمو آماده کنم برای فرداها

فرداهایی که به نظر زشت و غیر قابل تحمل میان

باید خودمو آماده کنم برای لبخندهای بی دلیل و عادی بودن های مکرر

 و تظاهر به روزمرگی زندگی کنم

 

کاش گاهی وقتها،

واقعا درگیر روزمرگی میشدم

و قلبم از تکراری بودن ها میشکست

نه از غصه های بی چاره ای که تنها میشه براشون اشک ریخت.

 

باید دوباره شروع کنم

باید این جمله تکراری رو، انتهای همه جملاتم بزارم.

باید دوباره شروع کنم.

باید دوباره شروع کنم …

 

استاندارد

… و هر سازی که می بینم، بد آهنگ است…

امروز خیلی نا امید کننده بود

خسته شدم دوباره

بار یک سال زحمت رو دوشم سنگینی کرد

بار یک سال زحمت …

 

انگار از یک جایی به بعد، اوضاع از دستم در رفت

یکهو قاطی هیجاناتی شدم که منو ۶ ماه از هدفهام دور کرد!

و کارهای مهمی رو که براشون برنامه ریزی کرده بودم رو به تعویق انداخت .

 

چیزی که در ازاش بدست آوردم، ۶ ماه تجربه بود

ولی زمان، برگشت ناپذیره

تجربه آشنایی با آدمهای جدید و تجربه کردن شکل زندگی از یک جنبه دیگه با منطق دو دو تا چهار تا،

شاید تجربه ای بود که باید روزی بهش میرسیدم

 

ناراحت تجربه ها نیستم

ناراحت خستگی ای هستم که تو تنم نشست

و تمام ذهنم رو به خودش مشغول کرد

اهل دروغ گفتن تو این زمینه ها به اطرافیانم نیستم

کم کم همه دارن بهم هشدار میدن که داری راه رو اشتباه میری

 

ادامه مطلب ←

استاندارد

به درک

حتی واسه خودمم سخته تشخیص اینکه الان چرا انقدر حالم بده

از یه حرف انقد ناراحت شدم ؟

از یه حرف چرت؟

از چرندیات ذهن یه نفر که انقد وقیح بود که به زبون بیاره ؟

اینکه چطور میتونم این همه حرف بشنوم و جواب ندم برام سواله

دیگه دلیلشو میدونم

شوکه میشم!

وقتی اصلا انتظار ندارم و چرت میشنوم از کسی که توقع ندارم شوکه میشم

انقد شوکه میشم که به جای جواب دادن میرم 4 ساعت و حتی چند روز گریه میکنم ولی جواب نمیدم

 

ادامه مطلب ←