صفحه 1
استاندارد

قصه ی نشدن ها

 

زمانی که هیچکس فکرشو نمیکرد، من غول مرحله آخر رو کشتم

کشتم و رد شدم و روی خوش روزگار و دیدم 

 

از سخت ترین دوری ها،

از بی مرزترین دلتنگی ها

از عذاب جدا بودن ها و تنهایی ها گذشتم و همشو تبدیل کردم به تجربه های تلخی که بزرگم کردن

 

برای من که «تظاهر به گذشتن» سخت نیست

برای من هزار تا انگیزه برای ادامه هست

همون انگیزه ای که منو تو این حال می نشونه پای لپتاپ و وادارم میکنه به نوشتن،

به من نوید روزهای خوبی رو میده که بخاطرش نباید از رویاهام دست بکشم

 

میخوام تو همین لحظه با خودم عهد ببندم که از همین زمان، همین جا، تو همین دنیای کوچیکم، دوباره از نو شروع میکنم

گاهی باید دوباره شروع کردن ها رو هوار زد

باید فریاد زد و جرئت شروع دوباره داشت 

درگیر حس های مبهم شدن، نباید راه منو ببنده

باید یادم باشه که عشق های ممنوعه، تا هزار هزار سال، ممنوعه ن …

 

مهم نیست این روزها چه اتفاقی افتاد

مهم نیست چی شنیدم و چی گفتم

مهم اینه که چیز نشدنی و ناممکن رو باید پذیرفت و از تلاش دوباره دست برداشت

 

باید اکتفا کنم به خوشی زودگذری که تو این لحظه و این صحبت ها دارم

باید به لباس گوسفند و قیمت دلار و ارز بخندم و قرار رد شدن از مرزها رو بزارم

باید با خاطره امتحانی که اشتباه مضحکی سرش مرتکب شدم،

لبخند رو لبم رو حفظ کنم و بزارم بهم بخندن تا شاید کمی حال دلم بهتر شه…!

 

باید با صحبتهای تکراری به خودم یادآوری کنم زندگی هنوز رو روال عادی و قوانینش پیش میره و با غم عجیب من،

آب از آب تکون نمیخوره

 

باید از نبودن ها و نشدن ها غر بزنم و آخرشم آه بکشم و بگم: اینا رو ولش کن، دیگه چه خبر ؟؟

باید خودمو آماده کنم برای فرداها

فرداهایی که به نظر زشت و غیر قابل تحمل میان

باید خودمو آماده کنم برای لبخندهای بی دلیل و عادی بودن های مکرر

 و تظاهر به روزمرگی زندگی کنم

 

کاش گاهی وقتها،

واقعا درگیر روزمرگی میشدم

و قلبم از تکراری بودن ها میشکست

نه از غصه های بی چاره ای که تنها میشه براشون اشک ریخت.

 

باید دوباره شروع کنم

باید این جمله تکراری رو، انتهای همه جملاتم بزارم.

باید دوباره شروع کنم.

باید دوباره شروع کنم …

 

استاندارد

… و هر سازی که می بینم، بد آهنگ است…

امروز خیلی نا امید کننده بود

خسته شدم دوباره

بار یک سال زحمت رو دوشم سنگینی کرد

بار یک سال زحمت …

 

انگار از یک جایی به بعد، اوضاع از دستم در رفت

یکهو قاطی هیجاناتی شدم که منو ۶ ماه از هدفهام دور کرد!

و کارهای مهمی رو که براشون برنامه ریزی کرده بودم رو به تعویق انداخت .

 

چیزی که در ازاش بدست آوردم، ۶ ماه تجربه بود

ولی زمان، برگشت ناپذیره

تجربه آشنایی با آدمهای جدید و تجربه کردن شکل زندگی از یک جنبه دیگه با منطق دو دو تا چهار تا،

شاید تجربه ای بود که باید روزی بهش میرسیدم

 

ناراحت تجربه ها نیستم

ناراحت خستگی ای هستم که تو تنم نشست

و تمام ذهنم رو به خودش مشغول کرد

اهل دروغ گفتن تو این زمینه ها به اطرافیانم نیستم

کم کم همه دارن بهم هشدار میدن که داری راه رو اشتباه میری

 

ادامه مطلب ←

استاندارد

و این منم… زنی تنها … در آستانه ی فصلی سرد!

 

دلم تنگ شده

هر چند که عجیبه بعد این همه مدت

ولی دلم واسه یه چیز هیچ و پوچ تنگ شده

چقدر غریبه شدم با اون حس و حال

یادمه میرفتم مینشستم بالای سر یه قبری که هیچ نسبتی با من نداشت

و ساعتها، واسه یه چیز دست نیافتنی گریه میکردم

 

ادامه مطلب ←

استاندارد

نویسنده دوم

سلااااااااااااااام چشمکمؤدب

خیلی وقته اینجا به خواننده ها سلام نکردم

خسته کننده      با عرض پوزش خسته کننده

از این به بعد نوشته های یه دوست رو هم اینجا میزارم

شاید فرصتی شه وبلاگ از این فاز غم در بیاد تبسم

استاندارد

دلم عجیب گرفته است…

باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به ان وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند

شاید مدتها بود به این حالت نرسیده بودم

اینکه چطور یه چیز به ظاهر کوچیک میتونه کلا بهمم بریزه و روند عادی زندگیمو مختل کنه، کم کم داره مشکل ساز میشه برام

 

ادامه مطلب ←

استاندارد

در کدامین مکان نشانه اوست؟

دیروز بعدظهر خوبی داشت 

شفاف سازی کردیم     

خلاص شدم  از همه فکرای مزخرف

بدبینی من وقتی بخواد اوج بگیره خیلی جاهای بدی میره خسته کننده
خوب شد که ادامه پیدا نکرد.

لاهیجان رفتیم تو یه هوای عالی

 

ادامه مطلب ←

استاندارد

این رشته سر دراز دارد

کلا یه عقیده ای دارم و اونم اینه که هیچوقت سعی نکن یه چیزی رو زیاد از حد انجام بدی

یا زیادتر از حد معمول بدونی!

حتی زیادتر از معمول محبت نکن!

تجربه نشون داده

هیچوقت پیش نمیاد که لطف های زیادتر از زیادی

نتیجه خوبی داشته باشن

وقتی زیاد خوبی کنی

توقع بیجا بوجود میاری

و وقتی زیادی میدونی

ممکنه چیزایی بدونی که دونستنش ناراحت کننده باشه

پس هی سعی نکن به زور حدس بزنی

 

ادامه مطلب ←

استاندارد

سوتفاهم!

دقیقا میدونم مشکل از کجاستا

چند وقت پیش بعد مدتها که فکر کردم بهش رسیدم و مشکل و پیدا کردم

مشکل از وقتی شروع شد که پست«دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت» رو گذاشتم.

چون واقعا همیشه یه جای کار هست که خیلیییی ناجور میلنگه!

از ادامه اون قضیه بود که من روز به روز حالم بدتر شد

و چه دلیل خنده داری !!!

خنده دارم نیستا

اصلش بسیار غم انگیزه ولی وقتی به یکی میگی دلیلش اینه میخنده

ادامه مطلب ←

استاندارد

سفر، بهانه ی رفتن شد

یه ساعته موندم صدای این فیلم مسخره تموم شه تا بتونم یکم تمرکز کنم و بنویسم

آدم وقتی نمی نویسه، گفتنیا یه جور ناجور انبار میشه رو دل و نتیجه ش

اینه که با کوچکترین تلنگری میزنی زیر گریه و حالا گریه نکن کی بکن

یه آهنگ غمگین داریوش و ابی هم که بزنی تنگش دیگه انگار چیزی جز مصیبت نداری تو زندگیت

در اینکه دلم تنگ شده هیچ شکی نیست

در اینکه فهمیدم چه عجولانه و بی رحم تصمیم گرفتمم هیچ شکی نیست

ولی آیا چاره ی دیگه ای هم بود؟

 

ادامه مطلب ←

استاندارد

حس بد

یه حس بدی دارم

یه حسی که اصلا نمیتونم پیدا کنم ببینم ناشی از چیه

همش ناامید هم ناراحت

همش حساس و سریع گریون

اصن نمیدونم واقعا انگار باید برم مشاوره

از یه چیزی خسته م که نمیدونم چیه

از یه چیزی …

آخ خدا