صفحه 1
استاندارد

… و هر سازی که می بینم، بد آهنگ است…

امروز خیلی نا امید کننده بود

خسته شدم دوباره

بار یک سال زحمت رو دوشم سنگینی کرد

بار یک سال زحمت …

انگار از یک جایی به بعد، اوضاع از دستم در رفت

یکهو قاطی هیجاناتی شدم که منو ۶ ماه از هدفهام دور کرد!

و کارهای مهمی رو که براشون برنامه ریزی کرده بودم رو به تعویق انداخت .

چیزی که در ازاش بدست آوردم، ۶ ماه تجربه بود

ولی زمان، برگشت ناپذیره

تجربه آشنایی با آدمهای جدید و تجربه کردن شکل زندگی از یک جنبه دیگه با منطق دو دو تا چهار تا، شاید تجربه ای بود که باید روزی بهش میرسیدم

ناراحت تجربه ها نیستم

ناراحت خستگی ای هستم که تو تنم نشست

و تمام ذهنم رو به خودش مشغول کرد

اهل دروغ گفتن تو این زمینه ها به اطرافیانم نیستم

کم کم همه دارن بهم هشدار میدن که داری راه رو اشتباه میری

.

این بار بر خلاف تمام وقتهای دیگه عمرم

خواستم صبورانه تصمیم بگیرم 

هنوز واستادم تا قدمی ببینم

و روزنه ی امیدی شاید پیدا بشه

شاید برای هدف ها و زمان از دست رفته م ، پایان خوشی بعد این مدل وقت گذرانی ها باشه که هنوز نمی بینمش

.

امیدم رو از دست دادم

صرفا به خاطر جملات قشنگ و تاثیرگذار، نمیشه امیدوار بود

حداقل من از اون دسته آدمهاش نیستم

تو ذهنم و برای آینده، مدل زندگی دیگه ای رو متصور بودم

.

شاید ۹۹% آدمهای اطرافم، روزی به این حس رسیدن

و روزی ناامید شدن از تلاشها و دست برداشتن 

پس نمیشه گفت فلانی چرا دزدی کرد؟ فلانی چرا نارو زد؟ فلانی چرا یک شبه خواست ره صد ساله بره

اونها هم یک روزی، بعد از ندیده شدن های مکرر

خسته و ناامید، برای یک دنیای قشنگ تر، قدم بزرگ و شاید عجیبی برداشتن!

.

پس قضاوت نکنیم.

نگیم کی چطور چه وقت و چه خائن و نامرد !

اینجور مواقع، باید دنبال چراها گشت . 

.

باید به رویاهام بیشتر بها بدم

بیشتر از رویاهای دیگران !!!

شاید اینطوری، حال این روزهام بهتر شه .

استاندارد

و این منم… زنی تنها … در آستانه ی فصلی سرد!

 

کاش یکی پیدا میشد و بهم میگفت دلیل این همه فکرهای عجیب و غریب و ناجور چیه

میشینم فکر میکنم و خیال میبافم از چیزهایی که احتمال اتفاق افتادنشون نزدیک به صفره

بعد عصبانی میشم

غصه میخورم

تپش قلبم زیاد میشه

یهو دنیا جلوی چشمم خراب میشه و حس میکنم همه چیزو دارم از دست میدم

دلم تنگ شده

هر چند که عجیبه بعد این همه مدت

ولی دلم واسه یه چیز هیچ و پوچ تنگ شده

چقدر غریبه شدم با اون حس و حال

یادمه میرفتم مینشستم بالای سر یه قبری که هیچ نسبتی با من نداشت

و ساعتها، واسه یه چیز دست نیافتنی گریه میکردم

ادامه مطلب ←

استاندارد

نویسنده دوم

سلااااااااااااااام چشمکمؤدب

خیلی وقته اینجا به خواننده ها سلام نکردم

خسته کننده      با عرض پوزش خسته کننده

از این به بعد نوشته های یه دوست رو هم اینجا میزارم

شاید فرصتی شه وبلاگ از این فاز غم در بیاد تبسم

استاندارد

دلم عجیب گرفته است…

باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به ان وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند

شاید مدتها بود به این حالت نرسیده بودم

اینکه چطور یه چیز به ظاهر کوچیک میتونه کلا بهمم بریزه و روند عادی زندگیمو مختل کنه، کم کم داره مشکل ساز میشه برام

 

ادامه مطلب ←

استاندارد

در کدامین مکان نشانه اوست؟

دیروز بعدظهر خوبی داشت 

شفاف سازی کردیم     

خلاص شدم  از همه فکرای مزخرف

بدبینی من وقتی بخواد اوج بگیره خیلی جاهای بدی میره خسته کننده
خوب شد که ادامه پیدا نکرد.

لاهیجان رفتیم تو یه هوای عالی

 

ادامه مطلب ←

استاندارد

این رشته سر دراز دارد

کلا یه عقیده ای دارم و اونم اینه که هیچوقت سعی نکن یه چیزی رو زیاد از حد انجام بدی

یا زیادتر از حد معمول بدونی!

حتی زیادتر از معمول محبت نکن!

تجربه نشون داده

هیچوقت پیش نمیاد که لطف های زیادتر از زیادی

نتیجه خوبی داشته باشن

وقتی زیاد خوبی کنی

توقع بیجا بوجود میاری

و وقتی زیادی میدونی

ممکنه چیزایی بدونی که دونستنش ناراحت کننده باشه

پس هی سعی نکن به زور حدس بزنی

 

ادامه مطلب ←

استاندارد

سوتفاهم!

دقیقا میدونم مشکل از کجاستا

چند وقت پیش بعد مدتها که فکر کردم بهش رسیدم و مشکل و پیدا کردم

مشکل از وقتی شروع شد که پست«دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت» رو گذاشتم.

چون واقعا همیشه یه جای کار هست که خیلیییی ناجور میلنگه!

از ادامه اون قضیه بود که من روز به روز حالم بدتر شد

و چه دلیل خنده داری !!!

خنده دارم نیستا

اصلش بسیار غم انگیزه ولی وقتی به یکی میگی دلیلش اینه میخنده

ادامه مطلب ←

استاندارد

سفر، بهانه ی رفتن شد

یه ساعته موندم صدای این فیلم مسخره تموم شه تا بتونم یکم تمرکز کنم و بنویسم

آدم وقتی نمی نویسه، گفتنیا یه جور ناجور انبار میشه رو دل و نتیجه ش

اینه که با کوچکترین تلنگری میزنی زیر گریه و حالا گریه نکن کی بکن

یه آهنگ غمگین داریوش و ابی هم که بزنی تنگش دیگه انگار چیزی جز مصیبت نداری تو زندگیت

در اینکه دلم تنگ شده هیچ شکی نیست

در اینکه فهمیدم چه عجولانه و بی رحم تصمیم گرفتمم هیچ شکی نیست

ولی آیا چاره ی دیگه ای هم بود؟

 

ادامه مطلب ←

استاندارد

حس بد

یه حس بدی دارم

یه حسی که اصلا نمیتونم پیدا کنم ببینم ناشی از چیه

همش ناامید هم ناراحت

همش حساس و سریع گریون

اصن نمیدونم واقعا انگار باید برم مشاوره

از یه چیزی خسته م که نمیدونم چیه

از یه چیزی …

آخ خدا

استاندارد

به درک

حتی واسه خودمم سخته تشخیص اینکه الان چرا انقدر حالم بده

از یه حرف انقد ناراحت شدم ؟

از یه حرف چرت؟

از چرندیات ذهن یه نفر که انقد وقیح بود که به زبون بیاره ؟

اینکه چطور میتونم این همه حرف بشنوم و جواب ندم برام سواله

دیگه دلیلشو میدونم

شوکه میشم!

وقتی اصلا انتظار ندارم و چرت میشنوم از کسی که توقع ندارم شوکه میشم

انقد شوکه میشم که به جای جواب دادن میرم 4 ساعت و حتی چند روز گریه میکنم ولی جواب نمیدم

 

ادامه مطلب ←